تبليغاتX
سـتـاره غـریـب

Lonely Star

 347) خیال تو

ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود

تو در كنار من بشيني محال بود

هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود

چشمان مهربان تو پاك و زلال بود

پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري

با تو چه قدر كوچه ما بي مثال بود

نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود

سيب درخت بي ثمر آرزوي من

يك عمر مانده بود ولي كالِ كال بود

گفتم كمي بمان ! به خدا دوست دارمت

گفتي مجال نيست وليكن مجال بود

يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چيزي شبيه جام بلور دلي غريب

حالا شكست واي صداي وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خيال تو بودم حلال بود

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 12:29 بعد از ظهر نوشته است |
 346) بی تو... خواهم مرد !!!

تقديم به آنکه دوستش دارم و هر بامداد او را می آزارم . به او که محبت و رفاقت سر لوحه زندگی اش است .

آری با تو هستم با تو که مثل هیچکس نیستی ! با تو که روزهایت به بال شاپرک ها متصل شده .

کاش همه نفس هایم به تو می رسید و همه اشکهایم از یاد تو سرچشمه می گرفت . کاش من بی لبخند تو شب را به صبح نمی رساندم . این را بدان که اگر نام تو نباشد اگر نفسهایت را از من دریغ کنی خواهم مرد .

هر گاه دلتنگ می شوم به سوی قلم و سینه سپید کاغذ پناه می برم و از تو می نویسم اما بارها پی بردم بدون این کلمات هم می توان زندگی کرد اما زندگی بی تو یک مرگ غریب است من از تو دلتنگ ترم ، من از تو خسته ترم . بی تو ماه را گم خواهم کرد بی تو در دریای غم هایم غرق خواهم شد .

می دانم برای سرودن تو این واژه ها کم است باید واژه تازه ای بیافرینم . واژه ای که هیچ شاعری نسروده من به شوق تو شاعر شدم . من همیشه برای تو می نویسم کاش بدانی و دوستم داشته باشی و کاش فقط یک بار به من بگویی دوستم داری .

دیشب خواب تو را دیدم چشمهایت با من خداحافظی کرد مثل پرنده ای بی پناه به خود لرزیدم و کاش بودی و در آغوش مهربانت پناهم می دادی کاش تو هم برایم بنویسی کاش هیچ وقت ازخاطرت محو نشوم .

من هر روز ساعتم را با یاد تو تنظیم می کنم و هر صبح به یاد تو از خواب بر می خیزم وقتی که شب غرق در رویاهایت هستی و به روزهایت فکر می کنی از من یادی کن .

وقتی ستاره ها را در ایوان تاریکخانه ات می شماری نام مرا زمزمه کن که من فقط به همین دلخوش هستم .

کاش نیاید روزی که بی تو باشم چون آن روز تمام آرزوهایم با رفتن تو خواهد مرد !

آری! من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد...

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 8:26 بعد از ظهر نوشته است |
 345) خداحافظی کردی

خداحافظی کردی

یک جوری که انگار دیگه بر نمی گردی

اشکات شده بود سفت

یک جوری که انگار

سر و پا همه دردی

دیگه بر نمی گردی

بار غم رو شونه

بردمش تا خونه

جای خالیتو دیدم

اشکها شد روونه

به جز عطر خیالت

نبود از تو نشونه

می دونم که پس از تو

دلم تنها می مونه

ولی احساس من صادق ترینه

میگه که اون هنوز هم بهترینه

دیگه دلواپسی نقشی نداره

آخه اونم خودش عاشق ترینه

آره دلواپسی نقشی نداره

آخه اونم خودش عاشق ترینه

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 3:27 بعد از ظهر نوشته است |
 344) خداحافظ...

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای محبوب شب های غزل خوانی

خداحافظ ! به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ... بدون تو گمان کردی که می مانم ؟؟؟

خداحافظ... بدون من یقین دارم که می مانی !!!

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 3:23 بعد از ظهر نوشته است |
 343) حقم بوده است !!!

شاید این اندوه حقم بوده است

سهم من از عاشقی غم بوده است

پیش دریای محبت های تو

تشنگی های دلم کم بوده است

پاسخ عشق تو را بد داده ام

در دلم رنگ و ریا هم بوده است

رو بر آن آیینه شفاف مهر

چهره ام تاریک و مبهم بوده است

بعد تو این دل شکسته بسته است

زخم ها محتاج مرهم بوده است

مثل چنگ از زخمه پر سوز غم

ناله ام هم زیر هم بم بوده است

آه من افتاده ام پایین دست

سیلی تقدیر محکم بوده است

آه خاتون دست این دل را بگیر

گر چه این اندوه حقم بوده است

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 5:10 بعد از ظهر نوشته است |
 342) حرفش را نزن

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو

راهمان با اینکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا ؟

دل شکستن کار آسانی ست حرفش را نزن

عهد کردی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سو گند روزی عهد ما را بشکنی ؟

این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن !

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 2:36 بعد از ظهر نوشته است |
 341) چه کسی ؟!

واسه عشق تو ديوونه تر از من چه كسي ؟

اگه قربوني مي خواستي بهتر از من چه كسي ؟

واسه پيش مرگ تو آماده تر از من چه كسي ؟

تو اگه چشمه بودي تشنه تر از من چه كسي ؟

واسه دلداري دادن خسته تر از من چه كسي ؟

واسه تسليم و رضا دست و پا بسته تر از من چه كسي ؟

در پرستيدن تو ديگه وارسته تر از من چه كسي ؟

بهتر از من چه كسي ؟ عاشقتر از من چه كسي ؟

واسه عشق تو ديوونه تر از من چه كسي ؟!؟

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 9:15 قبل از ظهر نوشته است |
 340) چه روزهایی

این غم بی خبری داره دیوونم می کنه

این سکوت لحظه ها هم داره ویرونم می کنه

صدای تیک تیک ساعت تو گوشم داد می زنه

یاد تو اسم تورو تو قلبم فریاد می زنه

چه شبهایی... چه روزها و ساعتهایی که با هم سر کردیم

چه ترانه های عاشقانه و شعرهای حافظ رو ما از بر کردیم

تورو به پاکی عشقمون قسم

تورو به دلهای پاکمون قسم

برگرد و تنهام نذار تو این شبها

برگرد و غصه رو بردار از دلها

یادته بهم می گفتی همه ی وجودتم؟

یادته بهم می گفتی پپرم؟

پس کو اون صدای پاک خنده هات؟

پس کو اون برق چشات؟

چرا باورت نمیشه که چقدر دوستت دارم؟

چرا هر لحظه باید داد بزنم دوستت دارم؟

نفسم! امید من! برگرد پیشم

بذار تا قلبتو باز داشته باشم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 5:23 بعد از ظهر نوشته است |
 339) چقدر این روزها عاشق این ترانه ام و این صدا !!!

تو چشم تو یه حادثه است که از ستاره سرتره
نجابتی تو چشماته که آبرومو می خره

خاطره ها مال خودم تموم شعرم مال تو
اگه بری تو قصه ها بازم می یام سراغ تو

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی
هر نفسم نفس تو مثل غم توی صدامی

نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو
مثل تنهایی عاشق پر عاشقانه ای تو

منو ببر به شعر عشق گلایه هاتو خط بزن

تو آرزوی آخری اگه پر از مصیبتی
غماتو هدیه کن به من تو آبرومو می خری

یه نیمه جون زخمی ام بیا بیا نفس بده
نفس تویی هوا تویی

داغ چشاتو وا کن و ستاره هامو پس بده
که مالک صدام تویی

غماتو هدیه کن به من تو آبرومو می خری
چقدر این روزها عاشق این ترانه ام و این صدا

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 1:1 بعد از ظهر نوشته است |
 338) چشم انتظار

در آرزوی سر زدن آفتاب وصال شب هجران را تحمل می کنم

بیهوده نیست که من بی تو نمی شوم و ترکیب تو در نام من قاعده زبان است که من بی تو سرگردانم و تو بی من گنگ

و منم که تو را می نوازم که بی من چنگ خاموشی

و تویی که به من شور می دمی که بی تو سیاهی سردم و سراب ساکتم

در حلقوم هر هنرمندی تو را نالیده ام و در خلوت تنهایان برای تو گریسته ام

در همه ی دل های عاشق بخاطر تو تپیده ام

و همه ی چشمهای خوب از دل من اشک ریخته اند

همه ی آه های ناکام از سینه ی من برخاستند

در همه ی بیتاب ها ، غم های ناشناس ، حسرت های مجهول ، جستجوهای بی انتها

همه من بوده ام !!! همه تو بوده ای

عشق را در پی ات روان کرده ام و هنوز آواره است

زیبایی ها از تو نشان می گیرند و هنوزت نشناخته اند جایی

ای آشنای ناشناس

ای خویشاوند بیگانه

ای همیشه با من

بی تو بودن سخت است و غریبی طاقت فرساست

پس بیا ! بیا که دیرگاهیست چشم انتظار توام

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 8:59 بعد از ظهر نوشته است |
 337) چرا وفا نکردی ؟!

توی باور نازت ، ازم یه یاغی ساختی

میخوام بگم عزیزم منو تو نشناختی

دوست دارم که باشم تو باور تو ، یک مرد

با حال التماسی نگم دوباره برگرد

هر واژه بی ربط اونو یادم میاره

همه می خوان بگن اون منو دوستم نداره

هر روز مثل اشکی که می خوام بارون ببینم

ولی طاقت نمی یارم تو چشای تو بشینم

مگه من دل ندارم دل منو شکستی

چرا وفا نکردی به اون عهدی که بستی

تو که گذاشتی رفتی منو تو این شب سرد

با التماس دستام میگم دوباره برگرد

می خوام بگم یادت تو دلم می مونه

تو دلم سیاه نیست اینو چشمات میدونه

میگن شیرین و فرهاد رفتن تو هر یاد

چون به هم نرسیدن کردن عشقو فریاد

چه کنم که حالا بی تو تنها موندم

اینا حرفهای دل بود که واست ترانه خوندم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 12:26 بعد از ظهر نوشته است |
 336) جای تورو به کسی نمیدم!!!

آخه تا کی بکشم منت چشمای تورو؟

بذارم به پای چی وعده ی بی جای تو رو؟

یه روز آفتابی میشی، یه روز هم ابری و سرد

کدومو باور کنم ؟ گرما یا سرمای تورو؟

این همه میان سراغم به هوای عاشقی

من یادم میاد چشمای زیبای تورو

چرا هر کسیو دوست داری تورو دوست نداره؟

نمیدم حتی به کسی تلخی حرفای تورو

دلای دریاییشونو به رخ من می کشن

نمیدم به هیچ کدوم یه موج دریای تورو

منو منتظر بذار هر جوری که تو راحتی

چی میخوام مگر فقط ساختن فردای تورو

دوست دارم تموم دنیارو بدم تا بدونم

راز فتح قلعه قشنگ رویای تورو

تا یادم نرفته یک بار دیگه واست بگم

من نمیدم به کسی تا عمر دارم جای تورو !!!

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 8:52 بعد از ظهر نوشته است |
 335) تو

پر و بال خود را در سایه مهرت بر سر من نگاه دار تا هر گاه التهاب سراپای وجودم را فرا گرفت و شراره های آتش و شعله های غم درونم را سوزاند به کنارم بازگردی و فانوس شبهای گرفته و غمناکم شوی که سنگ صبورم توئی. آری نامم را ای دوست عزیز به قطره چکیده از شمع می نگارم و نشانم را به گلبرگ پژمرده شقایق می سپارم و تو ای دوست من امید من یاد نامم را بدان و نشانم را دریاب و اگر نامم به اندیشه ات نمی گنجد من برایت می گویم نامم غریبه و شهرتم اسیر سرنوشت با دوستانی که در دوران زندگانیم گام گذارده. پس ای امید شبهای تاریک من ! بگذار شبهای سرد زمستانی در کنار تو باشم چکاله های عشق را آه که چه مظلومانه وداع می کنی. دلم می خواهد آنقدر بگویم از لحظه های تلخ جدائی تا دنیا باور کند امید من توئی و تو می روی و آتش بر جانم می زنی. ای دوست عزیز بگذار دستان مهربان تو را بوسیده و سر را به دامانت بگذارم و از غمها و شادی ها بگویم. تو را دوست دارم. شمع می سوزد از خوبی هایت اما هرگز خاموش نمی گردد و از پرتو روشنائی و درخشندگیت پروانه ها به دورت حلقه می زنند. ای کاش می توانستم خود را در میان نوشته هایم جای دهم و همیشه در کنار تو و در آغوش تو باشم!!!

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 11:51 قبل از ظهر نوشته است |
 334) تو یکی با من بمان!!!

تنها و افسرده در کنج اتاق تاریکم کز کرده ام و اشک می ریزم... با کوله باری از غم و اندوه ، جدا از همه!!! زندگی از من چه میخواهد؟! چرا رهایم نمی کند؟ به گذشته ام می اندیشم... جوانی ام همچون رودی سرکش در تلاطم و جریان بود. با قایقم که همه ی هستی ام بود ، سرخوش و مست پارو زنان به جلو می رفتم ، که ناگهان... ناگهان آسمان تیره و تار شد ... باران ، رعد و برق ، غرش های وحشتناک باد... انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا مرا به نابودی کشانند! وحشت زده بودم ، به خودم می لرزیدم؛ طوفان قایقم را به صخره ای کوبید ... دیگر هیچ نفهمیدم! چشمانم را که گشودم در ساحل بودم... بی کس و تنها در ظلمت گم شده بودم اما رود همچنان می تاخت. اکنون دیگر توانی ندارم ، همه چیز را از دست داده ام!!! این روزگار بی رحم همه ی دلبستگی هایم را دزدید و برد ، همه کسم را از من گرفت. دیگر به چه امیدی بمانم؟ می ترسم! از غرق شدن می ترسم! آسمانم بعد از آن روز طوفانی همچنان ابری و گرفته است همچون قلبم که می خواهد از جا کنده شود انگار او نیز قصد ترک مرا دارد!!! خسته ام ! از این زندگی با همه ی دو رنگی ها و بی وفایی ها و جدایی هایش خسته ام. خدایا تو کجایی؟ صدای فریاد حقیرانه ام را نمی شنوی؟ این زندگی را تو به من بخشیدی پس چرا رهایم کرده ای؟ مگر تو قلب های شکسته را دوست نداری ، ببین قلب من تکه تکه گشته!!! چشمانم را می بندم... صدایی به گوشم می رسد... صدای وزش نسیم و باز شدن پنچره مرا به خود می آورد... چشمم را می گشایم... چه شده؟ نوری به درون اتاقم می تابد ، به زحمت چشمانم را باز نگه می دارم ، فضای اتاقم پر شده از نور... حس می کنم چیزی در درونم دگرگون می شود... بهت زده به پنجره می نگرم ، تمام وجودم لبریز از آن نور شده... دستی از افق به سویم می آید و صدایی در گوشم طنین انداز می شود: « برخیز... برخیز! دستت را به من بده، تو تنها نیستی، نشانه ها را درک کن!» آرامش عجیبی مرا در بر گرفته. بی اختیار لبانم از هم گشوده می شوند: « من می توانم ، می توانم ، من برترین مخلوق اویم ، روح او در من جاریست ، من از اویم ، پس می توانم! قایقم را دوباره خواهم ساخت ، محکم تر از قبل ، من هنوز در اول راهم ، آری قایقم را با ایمان و امید می سازم و به آب می اندازم ، دیگر هیچ طوفانی نمی تواند خرابش کند ، به جنگ زندگی می روم ، من او را دارم ، تنها نیستم!» بر می خیزم... دستانم را به سوی نور بلند می کنم و با همه ی وجودم فریاد می زنم: تو یکی با من بمان !!!

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 5:6 بعد از ظهر نوشته است |
 333) تو همانی که عشق را برایم به ارمغان می آوری!!!

اگر بخواهم ازدوریمان بگویم باز هم باید سیلاب اشک میهمان چشمانم باشد. ما هر چند از هم دوریم اما در یک سرزمینیم و در مرزهای یک کشور. من و تو آنقدر از هم دوریم و آنقدر به هم نزدیکیم که می توانیم سوار بر نسیم از فاصله بین لحظه ها بگذریم و یکدیگر را تنگ در آغوش بگیریم. سطور کاغذ خوب می داند که چقدر تو را به خویش نزدیک می بینم و تا چه حد تو را خواهانم. فاصله ها هم حکایت گر عشقند. همچنان که فرهاد در پس فاصله ها جان داد و مجنون مجنون شد و بدان هر چه تو از من می گریزی من به تو پایبند تر می شوم؛ پایبند و اسیر!!! اسارت در قفس تنگ سینه ات آنچنان زیباست که شوق پریدن را از یادمان می برد. هیچ شمرده ای روزهائی را که بی تو گذرانده ام؟! هیچ به خاطر آورده ای لحظه هایی را که به امید دیدنت چه سر سختانه و چه صبورانه به انتظار نشسته ام و چشمان پرغمم را آنقدر از حسرت و انتظار خالی از اشک کرده ام که تنها امید بازگشت فروغ چشمانم دیدار دوباره ی توست!؟! نمی دانم کدامین عاشق دیوانه ای این چنین زندگی پیشه می کند؟! حتی شقایق هم که داغدارترین است از داغ عشق من خجل می شود! گوئی که تمام لطف و طراوت را از وجود تو گرفته اند و عشق و صمیمیت جای خود را به کینه و انزجار داده است. چگونه اثبات کنم که تردید تو برای گفتن «دوستت دارم» به من سرابی بیش نیست! بدان که تو آن باران آرام و بی خروشی هستی که در کویر تنهايی هایم بر زمین خشک و باران ندیده قلبم می بارد و تو همانی که عشق را برایم به ارمغان می آوری!!!

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 7:3 بعد از ظهر نوشته است |
 332) تو را می دیدم

تمام لحظه هاي من جا مانده اند پشت باغ اساطيري عشق

رو به پنجره ي احساس

پشت به كاج هاي هميشه سبز

كنار آبشار آرزو

و تمام ثانيه هاي من در راهند

اما چه دير

من از اين همه انتظار به تنگ آمده ام

كاش پيچيده ترين ورد فراموش شده ي ساحران يادم مي آمد

و من با دستاني گشوده به سمت خوشيد اين انتظار را غيب مي كردم و تو را مي ديدم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 3:0 بعد از ظهر نوشته است |
 331) تو

خیال کردم بری میری از یادم؟

تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

تو رفتی تازه عاشقتر شدم من

از اونی هم که بود بدتر شدم من

شب تا صبح این شده کارم

که واسه ی چشات بیدارم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 9:3 بعد از ظهر نوشته است |
 330) تا دلت نرفته برگرد...

بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد

ما که راهمون یکی بود چرا جاده مارو گم کرد؟

بغض تو با گریه من با شکستن وا نمیشه

تا تو دستامو نگیری گم شدن پیدا نمیشه

جاده هارو با خیالم رج بزن پای پیاده

فکر تنها بودن ما واسه فرداها زیاده

خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم

ردتو نمی گرفتم به خودم نمی رسیدم

تو کنار من یک کوهی ، من کنار تو یه دریا

مارو با هم آرزو کن با تو من تمام دنیام

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 10:27 بعد از ظهر نوشته است |
 329) تا حالا فکرشو کردی ؟!؟

تا حالا فکرشو کردی

چه خوب میشه برگردی

می خشکه آب دریاها

خراب میشه همه راهها

اگه کشتیم ما امروزو

می میره همه فرداها

قیامت میشه که ما با هم نباشیم

نمی چرخه فلک از هم جدا شیم

دیگه روزی نمی مونه که شب شه

دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه

همه رودخونه ها بی آب

شکسته قامت مهتاب

برای این دل عاشق

تموم زندگی در خواب

تموم جنگلها خالی

یا سیل برده یا خشکسالی

غم گلهای خشکیده

زهم دنیا رو پاشیده

میفته چرخ از گردون

میره خورشید توی زندون

میریزه سنگها از کوها

بوی غم میده شب بوها

قیامت میشه که ما باهم نباشیم

نمیچرخه فلک از هم جدا شیم

زمین و آسمون دور میشن از هم

میشینه گرد غم بر روی عالم

میفته چرخ از گردون

میره خورشید توی زندون

میریزه سنگها از کوها

بوی غم میده شب بوها

زمان و ساعتش وا میسته از کار

طبیعت از طبیعت میشه بیکار

دیگه روزی نمیمونه شب شه

دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه

نمیبینم دیگه قشنگی ها رو

سیاه میبینه چشمام رنگی هارو

به چشم من که این جور

تو که نیستی چشام کور

مثل آب رو آتیشه

تو باشی دنیا خوب میشه

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 11:0 بعد از ظهر نوشته است |
 328) پسر نابینا

قصه ی آن پسر نابينايي را می دانی
که از خودش تنفر داشت ؟
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یک نفر را دوست داشت
دلداده اش را كه نابينا نبود
و با او چنین گفته بود :
اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای يك لحظه بتوانم دنیا را ببینم
شاهزاده رویاهای تو خواهم شد
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به پسر نابینا بدهد
و پسر ، آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
سپس دلداده به دیدنش آمد
و یاد آوردِ وعده ی دیرینش شد
و گفت بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام
پسر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت
این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟

"دلداده اش هم نابینا بود"

و پسر قاطعانه جواب داد
كه قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد
که پسر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت :
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 6:38 بعد از ظهر نوشته است |
 327) بیا

هنوز هم سوار مرکب خيال من تويي
هنوز هم يگانه شاهکار اين قلم تويي

هر آن به ياد تو به مدح عشق مي رسم
و باز شرح هر نگاه عاشقانه ام تويي

اگر که عشق راز هستي است
تو راز نه... که عشق هستي و تمام هستي ام تويي

به شوق مرده در نگاه خويش مژده مي دهم
که پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تويي

زلال و پاک مثل چشمه اي و من ز جنس سنگريزه ها ي بي بها
براي من طلوع کن براي من

هم او که هستي اش بدون تو رسيد به انتهاي انتها
خروش کن درون من
که تو تمام معني ترانه اي

غزل براي معني تو کوچک است
و من حقيرتر از تصورت
چه خوب بود اگر خلاصه مي شدي به قدر آسمان
براي من

براي من که يک تصور زميني ام
هنوز هم تو بهترين ترانه اي
هنوز هم تو بهترين خيال عاشقانه اي

هنوز هم براي ديدنت دلم هزار باره مي تپد
نشانه ي ظهور هر ترانه اي
دليل بي دليل من براي حذف قيدها
چه نيک گرفته اي ز من

عنان اسب سرکش نگاه را
بيا
بيا که حال وقت سازش است
بيا که دل اسير صد هزار خواهش است

بيا که تا هنوز هم
صداي پاي هر مسافري مرا به شهر خاطرات مي برد
حضور هر شقايقي تو را به ياد مي آورد

و عطر ياسهاي بي قرار
به صد هزار خيال خام مرا به دشت خواب مي برد
تويي قرار بي قرار من

تويي تصور زلال من
و من هنوز هم اسير لحظه هاي سوخته ام
براي با تو بودن است که انتظار مي کشم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 9:17 بعد از ظهر نوشته است |
 326) بیا که...

بیا که باز مرا بیقرار خواهی کرد
به یک اشاره زمین را بهار خواهی کرد
کمان و تیر بگیر و به کوی عشق بیا
عقاب کوه احد را شکار خواهی کرد
سکوت می شکند تک سوار وادی عشق
چنان که در دل صحرا غبار خواهی کرد
هر آنچه موعظه کردم دلم مهار نشد
بگو برای دل من چه کار خواهی کرد
تو را به هر چه قسم آتش غزل بنشین
که رازهای مرا آشکار خواهی کرد

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 11:29 قبل از ظهر نوشته است |
 325) بی تو می میرم !!!

با خودم عهد بستم بار ديگر که تو را ديدم

بگويم از تو دلگيرم

ولي باز تو را ديدم و گفتم

بي تو ميميرم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 10:56 قبل از ظهر نوشته است |
 324) به من نیاموختی

زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم

امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگي کنم

تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم

امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 11:25 قبل از ظهر نوشته است |
 323) به دنبالت هستم

هر كجا جستم پيدايت نكردم

هر كجا رفتم نبودي

هر چه نظاره كردم نديدمت

تو در آن بودي كه پيدا بود

در رود ، در كوه ، در دريا

چشمانم نمي ديدنت

تو نواي رود بودي

نواي نسيم بودي

گوش هايم نمي شنيدنت

تو عطر خوش بهار بودي

نمي بوييدمت

تو در دل من بودي

و لبانم از گفتار مأيوس و خاموش

دستانم به دنبال تو مي گشت

پاهايم به سوي تو مي رفت

قلبم براي تو مي تپيد

و من

به دنبال تو بودم

به دنبال نفس گرمي كه بوي عطر بدهد

گفتار نرمي كه از عشق بگويد

چشمان روشني كه خورشيد باشد

لباسي كه از لطافت باشد

و تو نور بودي

پر از زيبايي

پر از عشق

و من هر كجا گشتم نديدمت

كه تو درون همه چيز بودي و قلب من

و تو دريا بودي پر از آبي ، پر از زرد ، پر از نارنجي

و من ناكام از ديدارت ، به دنبالت هستم

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 8:53 بعد از ظهر نوشته است |
 322) به دنبال نیمکتی می گردم که...

در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در تلاطم شاخه های بی برگ ، زیر چتری که مرا از باران جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دلهای بی قرار باشد ؛ آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم .

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 6:40 قبل از ظهر نوشته است |
 321) به تو نامه می نویسم

به تو نامه می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد

حاصل چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می میرم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم ... قلمم به گریه افتاد

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 6:25 قبل از ظهر نوشته است |
 320) به امید آمدنت

در تمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت تنها به تو می اندیشم

به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت

و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد

عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم گل امید خواهی کاشت

تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی

تویی که نمی توانم حتی در خیالم به بی تو بودن حتی برای يك لحظه ی کوتاه فکر کنم

نمی دانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم

چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی يافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم

نیامدنت قلبم را سخت می فشارد

اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 6:43 بعد از ظهر نوشته است |
 319) بنویس...

بنویس رو تن کاغذ که دلم گرفته امشب

بنویس غرق سکوتم مثل دیشب مثل هر شب

بنویس رو سیم آخرت فریاد سکوتو

بنویس بجار مرداب اسم آزادی رودو

بنویس که زیر مهتاب روشنه خاطره هامون

بنویس گرچه جداییم ولی عاشقه دلامون

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 7:10 بعد از ظهر نوشته است |
 318) بمان

بارها و بارها نوشتم

اما اين بار مي نويسم براي تو

براي لبخندي نو

برايت مي نويسم...

مي نويسم که بخواني تا بداني

در زندگي ام فقط تو را دارم

که بخواني تا بداني

تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي

که بخواني تا بداني

برايم همچون آب براي گل هستي

برايت مي نويسم که بخواني و بداني

من هرگز کسي را که به سختي در کنارش به آرامش رسيده ام

فراموش نمي كنم حتي اگر تو بخواهي

مي نويسم تا بداني

وقتي آمدي پاييز بود

با آمدنت پاييز را بهار کردي

زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را

نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود

نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند

تو را به دل بهاريت قســـــــم

بمان و فصل ها را بهم نريز

|+| عاطفه خانم اين يادگاری را روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 2:11 بعد از ظهر نوشته است |